تبليغاتX
شب عاشقان
شب عاشقان
ادبی فرهنگی هنری
نه با جمعی نه تنهایی

نگاهت را نمی خوانم نه با مایی نه بی مایی


زکارت حیرتی دارم نه با جمعی نه تنهایی 


 گهی از خنده گلریزی


مگر ای غنچه گلزاری ؟


گهی از گریه لبریزی مگر ای ماه دریایی ؟


چه می کوشی به طنازی که بر ابرو گره بندی


به هر حالت که بنشینی میان جمع زیبایی


درون پیرهن داری تنی از آرزو خوشتر


چرا پنهان کنی ای جان ؟ بهشت آرزوهایی


 گهی با من همآغوشی گهی از ما گریزانی


بدین افسونگری در خاطرم چون نقش رویایی


لبت گر پی سخن باشد نگاهت صد زبان دارد


بدین مستانه دیدن ها نه خاموشی نه گویاییی


گهی از دیده پنهانی پرزادی پریرویی


گهی در جان هویدایی فرح بخشی فریبایی


به رخ گیسو فروریزی که دل ها را برانگیزی


از این بازیگری بگذر به هر صورت دلارایی


 چرا زلف ساهت را حجاب چهره می سازی


تو ماهی در دل شب ها نه پنهانی که پیدایی


زبانت را نمی دانم نه بی شوقی نه مشتاقی


نگاهت را نمی خوانم نه با مایی نه بی مایی

 

مهدی سهیلی
 

 

|+| نوشته شده توسط شب عاشقان در پنجشنبه هجدهم آبان 1385 ساعت 16:7 |

غروب سرد دیگری است

کبوتری ز جنس خاک

از آسمان بی کران

به من سلام می دهد

اگرچه خود دلش پر از ناله و آه و درد وغم

ولی برای مردمان زعشق می زند نوا

دوان دوان به سوی او

دلم ز دست می رود

سکوت من و نا له های بی امان

برای او ، به خاطرش

دوان دوان، بیا بیا، به سوی من

بیا بیا و از سکوت خود به من

برای من ، به خاطرم

بخوان بخوان

بیا بیا ، وحسرت گذشته را

برای من ، به خاطرم

روانه کن روانه کن

 

شکسته ام ، خمیده ام ، بریده ام

و در تلاطمِ دلم به پای او، نشسته ام

مرثیه ایی ز رفتنم به کاغذی سفید ، من ، نوشته ام

 

 

منم منم کبوتری ز جنس تو ،

ازآن تو، برای تو

و همنشین لحظه های بودنت

بیا بیا ، و مرحمی به این دل شکسته کن

و گرمی طلوع را به سوی من روانه کن

غروب را شکسته کن

ودر کویر خشک دل ، طلوع را نشسته کن

فروغ من ، امید من ، شکوه بی مثال من

برای من ، به خاطرم

بیا بیا

|+| نوشته شده توسط شب عاشقان در دوشنبه دهم مهر 1385 ساعت 22:7 |

غروب خورشید

خورشید غروب کرده بود و ماه از سوی دیگر نمایان

شاید دیگر فردا زنده نباشد که خورشید را دوباره ببیند و باید آخرین شب عمرش را در کنار ماه سپری کند

او خورشید را عاشقانه ستایش می کرد

و حال که خورشید را از دست رفته می دید

ماه را در برابر چشمان خویش می دید

او می دانست که خورشید چیز دیگری است و ماه هم چیز دیگر

اما سکوت شب در کنار ماهی که از خورشید می درخشید برایش کمی آرامش داشت

او حتی می دانست که ماه هم غروب می کند اما این غروب با غروب خودش همراه خواهد بود

آرزویی غروب خویش را از زمانی که خورشیدش رفته بود در دل داشت

و حال فقط می خواست لحظه ایی درنگ کند و بعد به آرزویی خویش برسد

|+| نوشته شده توسط شب عاشقان در شنبه یکم مهر 1385 ساعت 9:2 |

نپیچون مارو دیگه ما که ختم روزگاریم

نسوزون ما رو دیگه ما با تو کاری نداریم

چشاتو خمار نکن می دونم بازم فریبه

باز منو دور می زنی وای دلم چقد غریبه

اسممو صدا نکن که صدات یه عذابه

هی به من نگا نکن موج این دریا سرابه

لباتو غنچه نکن دیگه مست تو نمی شم

موهاتو شونه نکن صید دست تو نمی شم

نمک خوردی نمک دونو شکستی

چشاتو رو یه دنیا عشق بستی

تو رو چه به دل دیوونه ی من

تو که عاشق کش و مرده پرستی

من واسه پایین شهر تو واسه اون بالاهایی

من دلم ساده ولی تو ته دودره بازی

برو از پیشم برو برو دیگه رهام بکن

هی منو نگا نکن حتی واسم دعا نکن

|+| نوشته شده توسط شب عاشقان در سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385 ساعت 12:17 |

دوست می​دارم من این نالیدن دلسوز راشب همه شب انتظار صبح رویی می​رودوه که گر من بازبینم چهر مهرافزای اوگر من از سنگ ملامت روی برپیچم زنمکامجویان را ز ناکامی چشیدن چاره نیستعاقلان خوشه چین از سر لیلی غافلندعاشقان دین و دنیاباز را خاصیتیستدیگری را در کمند آور که ما خود بنده​ایمسعدیا دی رفت و فردا همچنان موجود نیست تا به هر نوعی که باشد بگذرانم روز راکان صباحت نیست این صبح جهان افروز راتا قیامت شکر گویم طالع پیروز راجان سپر کردند مردان ناوک دلدوز رابر زمستان صبر باید طالب نوروز رااین کرامت نیست جز مجنون خرمن سوز راکان نباشد زاهدان مال و جاه اندوز راریسمان در پای حاجت نیست دست آموز رادر میان این و آن فرصت شمار امروز را
                                                                                                          سعدی شیرازی
|+| نوشته شده توسط شب عاشقان در دوشنبه ششم شهریور 1385 ساعت 17:9 |

دیدار

 

عمری گذشت و عشق تو از ياد من نرفت
دل ، همزباني از غم تو خوب تر نداشت
اين درد جانگداز زمن روی برنتافت
وين رنج دلنواز زمن دست برنداشت

تنها و نامراد در اين سال های سخت
من بودم و نوای دل بينوای من
دردا كه بعد از آن همه اميد و اشتياق
دير آشنا دل تو ، نشد آشنای من

از ياد تو كجا بگريزم كه بي گمان
تا وقت مرگ دست ندارد ز دامنم
با چشم دل به چهره خود مي كنم نگاه
كاين صورت مجسم رنج است يا منم ؟

امروز اين تويی كه به ياد گذشته ها
در چشم رنجديده من می كني نگاه
چشم گناهكار تو گويد كه ” آن زمان
نشناختم صفای تورا “ – آه ازين گناه !

امروز اين منم كه پريشان و دردمند
مي سوزم و ز عهد كهن ياد می كنم
فرسوده شانه های پر از داغ و درد را
نالان ز بار عشق تو آزاد مي كنم .

گاهی بخوان ز دفتر شعرم ترانه ای
بنگر كه غم به وادی مرگم كشانده است .
تنها مرا به ” تشنه طوفان “ من مبين
ای بس حديث تلخ كه ناگفته مانده است .

گفتم : ز سرنوشت بينديش و آسمان
گفتی : ” غمين مباش كه آن كور و اين كر است “ !
ديدی كه آسمان كر و سرنوشت كور
صدها هزار مرتبه از ما قوی تر است ؟

     فریدون مشیری

|+| نوشته شده توسط شب عاشقان در سه شنبه سی و یکم مرداد 1385 ساعت 16:34 |

هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشمبه هوش بودم از اول که دل به کس نسپارمحکایتی ز دهانت به گوش جان من آمدمگر تو روی بپوشی و فتنه بازنشانیمن رمیده دل آن به که در سماع نیایمبیا به صلح من امروز در کنار من امشبمرا به هیچ بدادی و من هنوز بر آنمبه زخم خورده حکایت کنم ز دست جراحتمرا مگوی که سعدی طریق عشق رها کنبه راه بادیه رفتن به از نشستن باطل نبود بر سر آتش میسرم که نجوشمشمایل تو بدیدم نه صبر ماند و نه هوشمدگر نصیحت مردم حکایتست به گوشمکه من قرار ندارم که دیده از تو بپوشمکه گر به پای درآیم به دربرند به دوشمکه دیده خواب نکردست از انتظار تو دوشمکه از وجود تو مویی به عالمی نفروشمکه تندرست ملامت کند چو من بخروشمسخن چه فایده گفتن چو پند می​ننیوشمو گر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم

                                                                سعدی شیرازی                 

|+| نوشته شده توسط شب عاشقان در دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385 ساعت 20:46 |

در اینجا من نمی مانم بیاور سیب را حوا

زپیمانم پشیمانم بیاور سیب را حوا

 

ندارم طاقت ماندن در این دشت غریبستان

پر از فریاد و افغانم بیاور سیب را حوا

 

نه شیطانم نه حیوانم نه قدیسم که انسانم

واین را خوب را می دانم بیاور سیب را حوا

 

خدا خاک مرا با می سرشت وزد به پیمانه

که من سلطان مستانم بیاور سیب را حوا

 

به سر قصد غزل در سینه دریایی زخون دارم

برآمد شعله از جانم بیاور سیب را حوا

 

اگر این باغ رفت ازکف نخواهم خورد افسوسی

که من خود فصل بارانم باور سیب را حوا

 

هزاران بار می رویم پس از این مرگ عرفانی

نه ققنوسم که انسانم بیاور سیب را حوا

 

محمد مهدی موحدی نیا

 

|+| نوشته شده توسط شب عاشقان در پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385 ساعت 11:44 |

امشب از اون شب های دراز بود

نمی دونم اما شاید شما ها هم تجربه کرده باشید

خیلی سخت بدونی اون کسی که دوستش داری به تو نزدیک اما تو نمی تونی ببینیش

شاید مستحق این رنج باشم اما واقعا درد من درد عجیبی است فراق ابدی باید کرد و.....

به قول حافظ :

دل از من برد روی از من نهان کرد   خدایا با که این بازی توان کرد

اما فقط این می دونم که رضای معشوق رضای من هم هست مثل گذشته

 

 

|+| نوشته شده توسط شب عاشقان در پنجشنبه پنجم مرداد 1385 ساعت 2:7 |

بودن یا نبودن

دیگر تو را نمی بینم ، این را باد دیشب به من گفت

دیشب تمام گذشته را مرور می کردم تا شاید قصوری از خویش پیدا کنم

اما شاید تو جادوگر بودی که مرا جادو کردی

و یا شاید فرشته ایی آسمانی که مرا مبهوت خویش نمودی

ویا چراغی که مرا که مرا از ظلمت خویش بیزون راندی

این را بدان که دیگربرایم مهم نیست که چه بوده ایی

امروز آنچه برایم مهم است حیات بخشی یاد توست

و اگرچه دلم گواهی به دیدار تو نمی دهد

اما همه چیز را به تقدیر نمی سپارم

و بر تلاش خود می افزایم تا آسمان زیبای دلت را به زمین سخت دلم پیوند زنم

اگرچه می دانم آخر این بازی هیچ شدن است اما این بازی را ادامه می دهم

تا در راهت نیست و نابود شوم

 

|+| نوشته شده توسط شب عاشقان در جمعه سی ام تیر 1385 ساعت 22:45 |

من چه در وهم وجودم چه عدم دلتنگم

از عدم تا به وجود آمده ام دلتنگم

 

روح از افلاک و تن از خاک، در اين ساغر پاک

از در آميختن آميختن شادي و غم دلتنگم

 

خوشه اي از ملکوت تو مرا دور انداخت

من هنوز ازسفر باغ ارم دلتنگم

 

اي نبخشوده گناه پدرم آدم را

به گناهان نبخشوده قسم دلتنگم

 

حال در خوف و رجا رو به تو بر ميگردم

دو قدم دلهره دارم دو قدم دلتنگم

 

نشد از ياد برم خاطره دوري را

بازهرچند رسيديم به هم !دلتنگم

 

استاد ابوالفضل نظری

|+| نوشته شده توسط شب عاشقان در دوشنبه بیست و ششم تیر 1385 ساعت 10:24 |

هوا گرم بود و سختی تیر بر تنش نشسته بود

آسمان سرخی آفتاب را نوید می داد

و زمین بازتاب سرخی خورشید را

زمان به سختی می گذشت و نا امیدی بر امید پیروز شده بود

او تنها بود و خسته و دیگر نای ادامه دادن را نداشت

درد دل او را از پای در آورده بود و تصویرهای ذهنش را مبهم و تیره کرده بود

در ناباوری غوطه ور بود و سر در گم به دنبال گمشده اش می گشت

او خواب را دوست داشت

خواب ابدی را پایان رنج هایش می دانست

و بارها خودش تلاش کرده بود به خواب ابدی برود

اما هنوز کسی بود که دلش نمی خواست او را تنها بگذارد

|+| نوشته شده توسط شب عاشقان در چهارشنبه چهاردهم تیر 1385 ساعت 1:43 |

شب فراق نخواهم دواج دیبا راز دست رفتن دیوانه عاقلان دانندگرش ببینی و دست از ترنج بشناسیچنین جوان که تویی برقعی فروآویزتو آن درخت گلی کاعتدال قامت تودگر به هر چه تو گویی مخالفت نکنمدو چشم باز نهاده نشسته​ام همه شبشبی و شمعی و جمعی چه خوش بود تا روزمن از تو پیش که نالم که در شریعت عشقتو همچنان دل شهری به غمزه​ای ببریدر این روش که تویی بر هزار چون سعدی که شب دراز بود خوابگاه تنها راکه احتمال نماندست ناشکیبا راروا بود که ملامت کنی زلیخا راو گر نه دل برود پیر پای برجا راببرد قیمت سرو بلندبالا راکه بی تو عیش میسر نمی​شود ما راچو فرقدین و نگه می​کنم ثریا رانظر به روی تو کوری چشم اعدا رامعاف دوست بدارند قتل عمدا راکه بندگان بنی سعد خوان یغما راجفا و جور توانی ولی مکن یارا

سعدی شیرازی

|+| نوشته شده توسط شب عاشقان در یکشنبه یازدهم تیر 1385 ساعت 23:13 |

به طعنه گفت به من: روزگار جانکاه است

به من! که هر نفسم آه در بی آه است

 

در آسمان خبری از ستاره من نيست

که هر چه بخت بلند است عمر کوتاه است

 

به جای سرزنش من به او نگاه کنيد

دليل سر به هوا بودن زمين ماه است

 

شب مشاهده  چشم آن کمان ابروست! 

کمين کنيد که امشب سر بزنگاه است

 

شرار شوق و تب شرم و بوسه ديدار

شب خجالت من از لب تو در راه است

     ابوالفضل نظری 

    fazelnazari.persianblog.com  

|+| نوشته شده توسط شب عاشقان در چهارشنبه هفتم تیر 1385 ساعت 9:24 |

هر چی آرزوی خوبه مال تو
هرچی که خاطره داری مال من

اون روزای عاشقونه مال تو
این شبهای بیقراری مال من

منم و حسرت با تو ما شدن
تویی و بدون من رها شدن

آخر غربت دنیاست مگه نه
اول دو راهی آشنا شدن

تو نگاه آخر تو آسمون خونه نشین بود
دلتو شکسته بودم همه ی قصه همین بود

می تونستم با تو باشم مثل سایه مثل رویا
اما بیدارمو بی تو مثل تو تنهای تنها

 

 

|+| نوشته شده توسط شب عاشقان در شنبه سوم تیر 1385 ساعت 11:49 |

عشق از نظر تا عمل 2(روش شناسي)

روش شناسي بحث

در ادامه بحث بايد گفت در نگاه گفتماني و نگاهاي پست مدرن وبه تعبير دقيق تر در هرمنيوتيك گادامر زبان در شكل گيري واقعيات ها و مفاهيم نقش عمده ايي دارد و بايد از طريق تحليل زبان به معنا دست پيدا كرد

 با توجه به اينكه در نگاه پسا مدرن ذات (Identity) جاي خود را به هويت (Essentity) میدهد؛ و واژگان در غیرت با دیگر واژگان معنی پیدا می کنند

و در عين حال با توجه به تفاوت عقلانيت از فرهنگي به فرهنگ ديگر در هر فرهنگ اين واژه ها در مقابل واژهاي خاصي معنا پيدا مي كنند.

در حوزه شناخت عملي نيز ميتوان گفت با توجه به اينكه در نگاه فرا تجدد انسان جزئي از هستي است و شناخت او هم ناشي از موقعيت مندي اوست پس افراد با توجه به موقعيت خود از واژگان عشق و محبت و دوستي شناخت پيدا مي كنند.

با توجه به اينكه در نگاه پسا مدرن ما يك حقيقت از پيش تعیين شده نداريم و حقيقت ساخته اراده انسان است ؛ هر فردي با توجه به شرايط زماني و مكاني نيز ممكن است برداشت هاي خاصي از اين واژگان داشته باشد و در پايان بايد گفت در نگاه فرا تجدد معني و مفهوم جايگاهي ندارد و آنچه مهم است اين است كه تلاش كنيم تا هويت اين واژگان را در يابيم.

در نوشته هاي بعدي به بررسي هويت اين واژگان در گفتمان ايراني خواهيم پرداخت.

                                                                                             ادامه دارد

|+| نوشته شده توسط شب عاشقان در سه شنبه سی ام خرداد 1385 ساعت 12:45 |

 

 از همان روزی که دست حضرت قابیل

گشت آلوده به خون حضرت هابیل

از همان روزی که فرزندان «آدم»

زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید

آدمیت مرد !

گرچه «آدم» زنده بود

از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند

از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند

آدمیت مرده بود

بعد دنیا هی پر ازآدم شد و این آسیاب

گشت و گشت

قرن ها از مرگ «آدم» هم گذشت

ای دریغ

آدمیت بر نگشت !

قرن ما روزگار مرگ انسانیت است

سینه دنیا ز خوبی ها تهی است

صحبت از آزادگی ٬ پاکی ٬ مروت ٬ ابلهی است !

صحبت از موسی و عیسی و محمد نابجاست

قرن «موسی چومبه» هاست !

روزگار مرگ انسانیت است

من که از پژمردن یک شاخه گل

از نگاه ساکت یک کودک بیمار

از فغان یک قناری در قفس

از غم یک مرد در زنجیر - حتی قاتلی بر دار -

اشک در چشمان بغضم در گلوست

وندر این ایام ٬ زهرم در پیاله ٬ اشک و خونم در سبوست

مرگ او را از کجا باور کنم؟

صحبت از پژمردن یک برگ نیست

وای ! جنگل را بیابان می کنند

دست خون آلودرا در پیش چشم خلق پنهان می کنند !

هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا

آنچه این نامردمان با جان انسان می کنند !

صحبت از پژمردن یک برگ نیست

فرض کن : مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست

فرض کن : یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست

فرض کن : جنگل بیابان بود از روز نخست !

در کویری سوت و کور

در میان مردمی با این نصیبت ها صبور

صحبت از مرگ محبت ٬ مرگ عشق

گفتگو از مرگ انسانیت است

فریدون مشیری

 

|+| نوشته شده توسط شب عاشقان در چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385 ساعت 22:49 |

شب است

و تاریکی همه جا را در بر گرفته

و سکوت سنگینی حکمفرما

دیگر نمی بینم

دیگر غزل هایم وزنی ندارد

و شعرهای سپیدم سیاه شده است

همه چیزبرایم مبهم است

سزاوار نبودن شده ام

مستحق محو شدن

به من می گویند دیوانه ایی !!!

مجنونی

آخر چه کرده ام ؟

چه خواسته ام ؟

و چرا سزوار نبودن شده ام ؟

من فقط بیمارم

بیمارِ هجر تو

و دوایی جزء وصالت برایم نیست

 

 

|+| نوشته شده توسط شب عاشقان در پنجشنبه هجدهم خرداد 1385 ساعت 23:34 |

می روی و چه آسان با نوشته هایت این دل را می شکنی

و چه تلخ می روی

چه سهمگین است لحظه های بی تو بودن

و چه جانسوز است فراق تو

ای گل سوسن

ای گل یاس

باز آی  تا بگویم از حسرت لحظه های فراقت

از درد هایم

از شب های درازی که با خود این جملات را زمزمه می کردم :

 

تو کجایی که بیایی و دلم شاد کنی

تو کجایی که سکوت من و تنهایی خود باز کنی

   

|+| نوشته شده توسط شب عاشقان در سه شنبه شانزدهم خرداد 1385 ساعت 0:54 |

عشق از نظر تا عمل ......

عشق از نظر تا عمل ......

برخی معتقد هستند عرفان همه جنبه عملی دارد و هم جنبه نظری و در این میان من نیز معتقد هستم عشق نیز مانند عرفان هم نیاز به فهم نظری دارد و هم نیاز به درک عملی و این بدان معنی است که محبت و عشق ورزیدن به دیگران نیازمند آموختن است و در عین حال نیازمند فهم عینی و در این باب حافظ معتقد است :

      اول ز تخت و فوق وجودم خبر نبود                  در مکتب غم تو چنین نکته دان شدم           

در فهم نظری فرهنگ و سنت های هر ملت نقش بسزایی ایفا می کند و گفتمان غالب در هر دوره این فهم را شکل می دهد اما در عین حال رجوع به متون ادبی ابتدایی ترین راه فهم نظری عشق است و با توجه به غنی بودن متون ادبی در این زمینه راه بسی آسان میگردد اما مهم تر از همه درک این متون و اشعار آن هم به روش هرمنیوتیکی است و به زبان ساده تر فهم واژگان عشق و دوستی و محبت درتقابل و ارتباط سایر واژگان که این امر می تواند ما را در درک نظری مفهوم عشق در هر دوران و به خصوص در متون ادبی گذشته یاری کندش

متاسفانه تا به حال با این روش که بیشتر روشی گفتمانی و پسا مدرن است متون ادبی مورد برسی قرار نگرفته است و امروز فهم ما از واژگان عشق و محبت و دوستی فهمی است که با شرایط بیان آن ها در ادوار گذشته تطبیق ندارد

همانگونه که در ابتدا نیز گفته شد و تعبیر حافظ نیز نشان داد می توان از راه تجربی و با قرار گرفتن در شرایط خاصی این مفاهیم را درک کرد البته همانگونه که اشاره شد در این روش فهم های گوناگونی از عشق و واژگان مربوطه مطرح میشود و تکثر آرا در طیف وسیعی و با تعابیر گوناکون مطرح می شود

عشق و واژگان از این دست از  فرهنگ به فرهنگ دیگر و از گفتمانی به گفتمان دیگر متفاوت معنی شده است البته باید توجه داشت این واژگان گاهی در غیرت با دیگر واژه ها نیز تعریف شده است

امید وارم بتوانم تحت غالب همین وبلاگ این مباحث را با روش شناسی مبتنی بر نظریات جدید و به خصوص نظریات گفتمانی بحث کنم

به امید اعتلای فکر و اندیشه در ایران

        از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر            یادگاری که دراین گنبد دوار بماند        

          

                                                                                                          ادامه دارد ..........

                                                                                                                                                                                                                                                                         

|+| نوشته شده توسط شب عاشقان در چهارشنبه دهم خرداد 1385 ساعت 12:57 |

فرخ آن روز که از این قفس آزاد شوم          

                                        از غم دوری دلدار رهم شاد شوم

سر نهم بر قدم دوست به خلوتگه عشق

                                        لب نهم بر لب شیرین تو فرهاد شوم

طی کنم راه خرابات و به پیری برسم

                                      از دم پیر خرابات دل آباد شوم

یاد روزی که به خلوتگه عشاق روم

                                   طرب انگیز و طرب خیز و طرب زاد شوم

نه به میخانه مرا راه نه در مسجد جا

                                   یار را گو سببی ساز که ارشاد شوم

                                                           حضرت امام خمینی(ره)

|+| نوشته شده توسط شب عاشقان در پنجشنبه چهارم خرداد 1385 ساعت 0:30 |

اي سايه هاي عشق
ديگر مرا ز وسوسه ي دل رها كنيد
اي واژه هاي بوسه و اندام و چشم و لب
شعر مرا به درد زمان آشنا كنيد
 وقتي لبان تشنه ي مردان زابلي
در جستجوي قطره ي آبي سياه رنگ
همچون دو چوب خشك
 تصوير مي شود
 ديگر چه گونه سرخي لبهاي يار را
چو نان شراب سرخ
در جام واژه هاي بلورینه بنگرم
وقتي نگاه كودك بي نان بندري
 با آرزوي پاره  ناني سياه و تلخ
در كوچه هاي تنگ و گل آلود و بي عبور
تا عمق هر هزار ه ي ديوار مي دود
 ديگر چه گونه غرق توان شد دقيقه ها
در بركه نگاه دلاويز دختري
ديگر چه گونه ديده توان دوخت لحظه ها
در جذبه ي دو چشم پر از ناز دلبري
وقتي كه دستهاي زني در دل كوير
 هنگام چيدن گوني چاك مي شود
وقتي كه قامت پسري زاده ي بلوچ
با گونه هاي لاغر و چشمان بي اميد
در خاك مي شود
ديگر چگونه دست زني را به شعر خويش
خوانم شهاب روشن و گويم ستون نور
ديگر چه گونه پيكر معشوق خويش را
در كارگاه شعر توان ساخت از بلور
 آن دم كه چشم هاي يتيمان روستا
 در حسرت پدر
 يا در اميد گرمي دست نوازشي
پر آب مي شود
 وقتي غريب خانه به دوشي نيازمند
 در كوچه هاي شهر
 از ضربه هاي درد
بي تاب مي شود
 وقتي كه طفل بي پدري در شبان سرد
با ناخن كبود
در قطعه يي پلاس ز سرماي بي امان
بي خواب مي شود
 وقتي كه نان سوخته با پاره استخوان
از بهر سد جوع فقيران ده نشين
نایاب مي شود
 ديگر چه گونه خواهش دل را توان سرود
ديگر چگونه مرمر تن را توان ستود
بايد كه حرف عشق برانم ز شعر خويش
 بايد كه نقش عشق فروشويم از كلام
زيرا گلوي پير وجوان ناله گسترست
 بر جاي رنگ عشق
بايد غم زمانه بپاشم به واژه ها
زان رو كه درد مردم ما گريه آورست
چشمم پر آب باد
 از عشق بگذرم كه دلم جاي ديگرست
بايد كه هاي هاي بگريم به درد ها
در چشم شعر ما سخن اشك خوشترست
اي سايه هاي عشق
 ديگر مرا ز وسوسه ي دل رها كنيد
 اي واژه هاي بوسه و اندام و چشم ولب
 بر جاي آب و رنگ
شعر مرا به درد زمان آشنا كنيد

مهدی سهیلی

|+| نوشته شده توسط شب عاشقان در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385 ساعت 16:11 |

تمام می شود اینک خیال ِ بوسه های لبت

                                                       و من سپرده به ایام مرگ ندای  لبت

 

تو راست می گفتی و راست می گفت تو را

                                                   که هرچه درد و ملال است از صدای ِ لبت

 

تمام ِآسمان و زمین یک به یک مست اند

                                                    اگر که بوسه بگیرند از دوای ِ لبت

 

کویرِ خشک دلم را نخواستی دشت

                                                چنان که بوسه بچیند ز بوسه های ِ لبت

  

                                                     هادی بشارت

|+| نوشته شده توسط شب عاشقان در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385 ساعت 13:54 |

دريغا كه بار دگر شام شد

 

سراپاي گيتي سيه فام شد

 

همه خلق را گاه آرام شد

 

مگر من كه رنج و غمم شد فزون

 

جهان را نباشد خوشي در مزاج

 

بجز مرگ نبود غمم در علاج

 

وليكن در آن گوشه در پاي كاج

 

چكيده است بر خاك سه قطره خون

                                            بر گرفته از كتاب سه قطره خون اثر ارزشمند صادق هدايت

|+| نوشته شده توسط شب عاشقان در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385 ساعت 12:55 |

عبادت و عبودیت

گاهی وقت ها ما فقط تو فکر عبادت هستیم اما از عبودیت دوریم

عبادت با عبودیت معنی پیدا می کنه اما وجه تمایز این دو تا تو یک چیز که اونم عشق به معشوق

اگه انسان هر کاری می کنه برای رضای خدا باشه می شه گفت عبادت خدا را به جای آورده

اما اگه هر چیزی که خدا امر کرد انسان هم به همون راضی باشه اون وقت عبد خدا شده و عبودیت را هم به جای آورده

ما آدم ها اغلب عبادت را تمام و کمال به جای می آوریم اما عبودیت را نه

 اینجاست که بین ما و ابراهیم و موسی و محمد(ص) تفاوت هست

این مردان خدا همراه با عبادت ، عبودیت را هم به جای می آوردن و نه تنها خدا را می پرستیدند بلکه عاشق و بنده خالص الهی بودن

این بزرگان به ما یاد دادن که باید راضی بود به رضای خدا

و ما هم باید یاد بگریم که رضای معشوق شرط رضایت ماست

ما باید یاد بگریم که در برابر سختی ها ، درد ها فقط از اون بخواهیم

ما باید یاد بگریم که هر که در این بزم مقرب تر است  جام بلا بیشترش می دهند

 

 

|+| نوشته شده توسط شب عاشقان در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385 ساعت 22:55 |

معصومیت از دست رفته

 

همیشه تو زندگی ام احساس می کردم یک چیزی گم کردم اما هیچ وقت نفهمیدم از هر سوی رفتم از هر کسی پرسیدم اما نیافتم

روزها طی میشد شب ها صبح و روزها ، شب

دیگر زندگی تکراری شده بود پریشان بودم و نگران

خسته بودم تنها امیدم خدا بود

اما روزی یافتم

گمشده ام را یافتم

گمشدة من معصومیت بود

من سال ها درپی آن بودم اما هیچگاه نفهمیدم

من سال ها معصومیت خود را از دست داده بودم واین بار آن را در وجود یارم یافتم

من عاشقِ معصومیت او شده بودم و دیگر گمشده ایی نداشتم

 

به امید اینکه هر کس معصومیتِ از دست رفته ایی دارد آن را باز یابد

|+| نوشته شده توسط شب عاشقان در جمعه یکم اردیبهشت 1385 ساعت 0:34 |

                                                                                            
عشق ورزیدم و عقلم به ملامت برخاستهر که با شاهد گلروی به خلوت بنشستکه شنیدی که برانگیخت سمند غم عشقعشق غالب شد و از گوشه نشینان صلاحدر گلستانی کان گلبن خندان بنشستگل صدبرگ ندانم به چه رونق بشکفتدی زمانی به تکلف بر سعدی بنشست کان که عاشق شد از او حکم سلامت برخاستنتواند ز سر راه ملامت برخاستکه نه اندر عقبش گرد ندامت برخاستنام مستوری و ناموس کرامت برخاستسرو آزاد به یک پای غرامت برخاستیا صنوبر به کدامین قد و قامت برخاستفتنه بنشست چو برخاست قیامت برخاست
                                                                                              سعدی شیرازی
|+| نوشته شده توسط شب عاشقان در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385 ساعت 13:59 |

 

نگاهي كوتاه به زندگي و آثار صادق هدايت

 

صادق هدایت در  28 بهمن  سال 1281در تهران متولد شد و در سال 1330 چشم از جهان فرو بست .

او در سال 1287 وارد دوره ابتدايي در مدرسه علميه تهران شد و مدتي در دارالفنون درس خواند، ولي به علت ناراحتی چشم مدتی ترک تحصیل کرد. بعد در مدرسه مسیحی تهران تحت نظر کشیشان و مدرسان فرانسوی ادامه تحصیل دادهدایت در سال 1305 یعنی در 25 سالگی جزء محصلین اعزامی با بورسیه دولت، به بلژیک سفر کرد و در ادامه به فرانسه سفر كرد و در آنجا در رشته‌ي دیگری شروع به تحصیل كرد.

وبعد از به ايران مراجعت كرد و پس از آن هم حدود یک سال به هند رفت و در آنجا زبان پهلوی را آموخت و چند متن پهلوی و يك کتاب کوچک پهلوی را هم به فارسی ترجمه کرد. در سال 1316 مجدداً به ایران برگشت و در بانک ملی استخدام شد، اما بعد از مدتی استعفا داد و به استخدام وزارت فرهنگ درآمد. بعد از مدتی در سال 1320، به عنوان مترجم در دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران مشغول به كار شد. تا پایان زمانی که در ایران بود یعنی سال 1329، مشغول به همین کار بود که در اواخر سال 1329 به پاریس رفت و درآنجا در 19 فروردین 1330، با مردم جهان وداع كرد

 

آثاری که از او منتشر شده عبارتند از :

 

1. انسان و حیوان: کتاب ابتدایی و ضعیفی بود که در همان بیست و سه سالگی آن را چاپ کرد.

 

2. فوايد گياه‌خواري: در 1303 در برلین آن را چاپ کرد.

 

3. نمایشنامه پروین دختر ساسان و نمایشنامه کوچک افسانه آفرینش: كه در سال‌هاي 1308 و 1309 به صورت دو کتاب مستقل بود.

 

4. زنده به گور: اولین کتاب داستانی است كه در سال 1309 به چاپ می رسد؛ يعني در بیست و نه سالگی صادق هدايت.

5. سه قطره خون: در سال 1311.

 

6. سایه روشن: مجموعه داستان در سال 1312.

 

7. نیرنگستان: مجموعه ای از آداب و رسوم خرافی مردم (به تعبير خود او) در سال 1312.

 

8. نمایشنامه مازيار: در سال 1312.

 

9. علویه خانم: مجموعه داستان در سال 1312.

 

10. ترانه های خیام: كه همان دیوان خیام است با یک مقدمه ای که هدایت نوشته در سال 1313.

 

11. مستطاب وقوق سهاب: مجموعه طنز روزنامه ای در سال 1313.

 

12. سگ ولگرد: مجموعه داستان در سال 1321.

 

13. ولنگاری: مجموعه طنز در سال 1323.

 

14. حاجی آباد: داستان بلند در سال 1324.

 

15. توپ مرواری: در سال 1327.

 

16. بوف کور: در سال 1315 در هند.

 

|+| نوشته شده توسط شب عاشقان در سه شنبه پانزدهم فروردین 1385 ساعت 12:43 |

وقتی دل سودایی می​رفت به بستان​هاگه نعره زدی بلبل گه جامه دریدی گلای مهر تو در دل​ها وی مهر تو بر لب​هاتا عهد تو دربستم عهد همه بشکستمتا خار غم عشقت آویخته در دامنآن را که چنین دردی از پای دراندازدگر در طلب رنجی ما را برسد شایدهر تیر که در کیشست گر بر دل ریش آیدهر کو نظری دارد با یار کمان ابروگویند مگو سعدی چندین سخن از عشقش بی خویشتنم کردی بوی گل و ریحان​هابا یاد تو افتادم از یاد برفت آن​هاوی شور تو در سرها وی سر تو در جان​هابعد از تو روا باشد نقض همه پیمان​هاکوته نظری باشد رفتن به گلستان​هاباید که فروشوید دست از همه درمان​هاچون عشق حرم باشد سهلست بیابان​هاما نیز یکی باشیم از جمله قربان​هاباید که سپر باشد پیش همه پیکان​هامی​گویم و بعد از من گویند به دوران​ها
                                                                                                               سعدی شیرازی(ره)
|+| نوشته شده توسط شب عاشقان در سه شنبه پانزدهم فروردین 1385 ساعت 10:3 |

|+| نوشته شده توسط شب عاشقان در سه شنبه هشتم فروردین 1385 ساعت 2:9 |