|
شب عاشقا واقعاً شب درازی است شب ها دل تنگی ها میاد سراغ همه شب ها احساس تنهایی بیشتروجود آدم را در بر می گیره شب ها بغض، بیشتر گلویی عاشقا را فشار میده شب ها اشک سریعتر جاری میشه
پست الکترونیک آرشیو مطالب آرشیو مطالب
هفته اوّل شهریور 1385
هفته چهارم مرداد 1385 هفته دوم مرداد 1385 هفته اوّل مرداد 1385 هفته چهارم تیر 1385 هفته دوم تیر 1385 هفته اوّل تیر 1385 هفته چهارم خرداد 1385 هفته سوم خرداد 1385 هفته دوم خرداد 1385 هفته اوّل خرداد 1385 هفته چهارم اردیبهشت 1385 هفته سوم اردیبهشت 1385 هفته دوم اردیبهشت 1385 هفته اوّل اردیبهشت 1385 هفته چهارم فروردین 1385 هفته سوم فروردین 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 خرداد 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 جستجو
پیوندها
سلام سهراب
شب های شاعر روزنامه عشق نم نم باران سپهر کودکی درون من هنوز زنده است من خرابم ز غم یار کجایی عشق من حدیث عشق باران آنکه تو دوستش داری عاشق خدا باش حرم دل پیچک در آرزوی اوج بوسه های لبت یا عشق ادرکنی شب زنده دار بنیاد پژوهشهای ادبی فلسفی اِرمان :: قالب ساز :: آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: RSS
|
شب عاشقان
ادبی فرهنگی هنری نه با جمعی نه تنهایی
نگاهت را نمی خوانم نه با مایی نه بی مایی
مهدی سهیلی
|+| نوشته شده توسط شب عاشقان در پنجشنبه هجدهم آبان 1385 ساعت 16:7
غروب سرد دیگری است کبوتری ز جنس خاک از آسمان بی کران به من سلام می دهد اگرچه خود دلش پر از ناله و آه و درد وغم ولی برای مردمان زعشق می زند نوا دوان دوان به سوی او دلم ز دست می رود سکوت من و نا له های بی امان برای او ، به خاطرش دوان دوان، بیا بیا، به سوی من بیا بیا و از سکوت خود به من برای من ، به خاطرم بخوان بخوان
بیا بیا ، وحسرت گذشته را برای من ، به خاطرم روانه کن روانه کن
شکسته ام ، خمیده ام ، بریده ام و در تلاطمِ دلم به پای او، نشسته ام مرثیه ایی ز رفتنم به کاغذی سفید ، من ، نوشته ام
منم منم کبوتری ز جنس تو ، ازآن تو، برای تو و همنشین لحظه های بودنت بیا بیا ، و مرحمی به این دل شکسته کن و گرمی طلوع را به سوی من روانه کن
غروب را شکسته کن ودر کویر خشک دل ، طلوع را نشسته کن
فروغ من ، امید من ، شکوه بی مثال من برای من ، به خاطرم بیا بیا |+| نوشته شده توسط شب عاشقان در دوشنبه دهم مهر 1385 ساعت 22:7
غروب خورشید
خورشید غروب کرده بود و ماه از سوی دیگر نمایان شاید دیگر فردا زنده نباشد که خورشید را دوباره ببیند و باید آخرین شب عمرش را در کنار ماه سپری کند او خورشید را عاشقانه ستایش می کرد و حال که خورشید را از دست رفته می دید ماه را در برابر چشمان خویش می دید او می دانست که خورشید چیز دیگری است و ماه هم چیز دیگر اما سکوت شب در کنار ماهی که از خورشید می درخشید برایش کمی آرامش داشت او حتی می دانست که ماه هم غروب می کند اما این غروب با غروب خودش همراه خواهد بود آرزویی غروب خویش را از زمانی که خورشیدش رفته بود در دل داشت و حال فقط می خواست لحظه ایی درنگ کند و بعد به آرزویی خویش برسد |+| نوشته شده توسط شب عاشقان در شنبه یکم مهر 1385 ساعت 9:2
نپیچون مارو دیگه ما که ختم روزگاریم نسوزون ما رو دیگه ما با تو کاری نداریم چشاتو خمار نکن می دونم بازم فریبه باز منو دور می زنی وای دلم چقد غریبه اسممو صدا نکن که صدات یه عذابه هی به من نگا نکن موج این دریا سرابه لباتو غنچه نکن دیگه مست تو نمی شم موهاتو شونه نکن صید دست تو نمی شم نمک خوردی نمک دونو شکستی چشاتو رو یه دنیا عشق بستی تو رو چه به دل دیوونه ی من تو که عاشق کش و مرده پرستی من واسه پایین شهر تو واسه اون بالاهایی من دلم ساده ولی تو ته دودره بازی برو از پیشم برو برو دیگه رهام بکن هی منو نگا نکن حتی واسم دعا نکن |+| نوشته شده توسط شب عاشقان در سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385 ساعت 12:17
|+| نوشته شده توسط شب عاشقان در دوشنبه ششم شهریور 1385 ساعت 17:9
دیدار
فریدون مشیری |+| نوشته شده توسط شب عاشقان در سه شنبه سی و یکم مرداد 1385 ساعت 16:34
سعدی شیرازی |+| نوشته شده توسط شب عاشقان در دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385 ساعت 20:46
در اینجا من نمی مانم بیاور سیب را حوا زپیمانم پشیمانم بیاور سیب را حوا ندارم طاقت ماندن در این دشت غریبستان پر از فریاد و افغانم بیاور سیب را حوا نه شیطانم نه حیوانم نه قدیسم که انسانم واین را خوب را می دانم بیاور سیب را حوا خدا خاک مرا با می سرشت وزد به پیمانه که من سلطان مستانم بیاور سیب را حوا به سر قصد غزل در سینه دریایی زخون دارم برآمد شعله از جانم بیاور سیب را حوا اگر این باغ رفت ازکف نخواهم خورد افسوسی که من خود فصل بارانم باور سیب را حوا هزاران بار می رویم پس از این مرگ عرفانی نه ققنوسم که انسانم بیاور سیب را حوا محمد مهدی موحدی نیا |+| نوشته شده توسط شب عاشقان در پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385 ساعت 11:44
امشب از اون شب های دراز بود
نمی دونم اما شاید شما ها هم تجربه کرده باشید خیلی سخت بدونی اون کسی که دوستش داری به تو نزدیک اما تو نمی تونی ببینیش شاید مستحق این رنج باشم اما واقعا درد من درد عجیبی است فراق ابدی باید کرد و..... به قول حافظ : دل از من برد روی از من نهان کرد خدایا با که این بازی توان کرد اما فقط این می دونم که رضای معشوق رضای من هم هست مثل گذشته
|+| نوشته شده توسط شب عاشقان در پنجشنبه پنجم مرداد 1385 ساعت 2:7
بودن یا نبودن
دیگر تو را نمی بینم ، این را باد دیشب به من گفت دیشب تمام گذشته را مرور می کردم تا شاید قصوری از خویش پیدا کنم اما شاید تو جادوگر بودی که مرا جادو کردی و یا شاید فرشته ایی آسمانی که مرا مبهوت خویش نمودی ویا چراغی که مرا که مرا از ظلمت خویش بیزون راندی این را بدان که دیگربرایم مهم نیست که چه بوده ایی امروز آنچه برایم مهم است حیات بخشی یاد توست و اگرچه دلم گواهی به دیدار تو نمی دهد اما همه چیز را به تقدیر نمی سپارم و بر تلاش خود می افزایم تا آسمان زیبای دلت را به زمین سخت دلم پیوند زنم اگرچه می دانم آخر این بازی هیچ شدن است اما این بازی را ادامه می دهم تا در راهت نیست و نابود شوم
|+| نوشته شده توسط شب عاشقان در جمعه سی ام تیر 1385 ساعت 22:45
من چه در وهم وجودم چه عدم دلتنگم از عدم تا به وجود آمده ام دلتنگم روح از افلاک و تن از خاک، در اين ساغر پاک از در آميختن آميختن شادي و غم دلتنگم خوشه اي از ملکوت تو مرا دور انداخت من هنوز ازسفر باغ ارم دلتنگم اي نبخشوده گناه پدرم آدم را به گناهان نبخشوده قسم دلتنگم حال در خوف و رجا رو به تو بر ميگردم دو قدم دلهره دارم دو قدم دلتنگم نشد از ياد برم خاطره دوري را بازهرچند رسيديم به هم !دلتنگم
استاد ابوالفضل نظری |+| نوشته شده توسط شب عاشقان در دوشنبه بیست و ششم تیر 1385 ساعت 10:24
هوا گرم بود و سختی تیر بر تنش نشسته بود آسمان سرخی آفتاب را نوید می داد و زمین بازتاب سرخی خورشید را زمان به سختی می گذشت و نا امیدی بر امید پیروز شده بود او تنها بود و خسته و دیگر نای ادامه دادن را نداشت درد دل او را از پای در آورده بود و تصویرهای ذهنش را مبهم و تیره کرده بود در ناباوری غوطه ور بود و سر در گم به دنبال گمشده اش می گشت او خواب را دوست داشت خواب ابدی را پایان رنج هایش می دانست و بارها خودش تلاش کرده بود به خواب ابدی برود اما هنوز کسی بود که دلش نمی خواست او را تنها بگذارد |+| نوشته شده توسط شب عاشقان در چهارشنبه چهاردهم تیر 1385 ساعت 1:43
سعدی شیرازی |+| نوشته شده توسط شب عاشقان در یکشنبه یازدهم تیر 1385 ساعت 23:13
به طعنه گفت به من: روزگار جانکاه است به من! که هر نفسم آه در بی آه است
در آسمان خبری از ستاره من نيست که هر چه بخت بلند است عمر کوتاه است
به جای سرزنش من به او نگاه کنيد دليل سر به هوا بودن زمين ماه است
شب مشاهده چشم آن کمان ابروست! کمين کنيد که امشب سر بزنگاه است
شرار شوق و تب شرم و بوسه ديدار شب خجالت من از لب تو در راه است ابوالفضل نظری |+| نوشته شده توسط شب عاشقان در چهارشنبه هفتم تیر 1385 ساعت 9:24
هر چی آرزوی خوبه مال تو
|+| نوشته شده توسط شب عاشقان در شنبه سوم تیر 1385 ساعت 11:49
عشق از نظر تا عمل 2(روش شناسي)
روش شناسي بحث در ادامه بحث بايد گفت در نگاه گفتماني و نگاهاي پست مدرن وبه تعبير دقيق تر در هرمنيوتيك گادامر زبان در شكل گيري واقعيات ها و مفاهيم نقش عمده ايي دارد و بايد از طريق تحليل زبان به معنا دست پيدا كرد با توجه به اينكه در نگاه پسا مدرن ذات (Identity) جاي خود را به هويت (Essentity) میدهد؛ و واژگان در غیرت با دیگر واژگان معنی پیدا می کنند و در عين حال با توجه به تفاوت عقلانيت از فرهنگي به فرهنگ ديگر در هر فرهنگ اين واژه ها در مقابل واژهاي خاصي معنا پيدا مي كنند. در حوزه شناخت عملي نيز ميتوان گفت با توجه به اينكه در نگاه فرا تجدد انسان جزئي از هستي است و شناخت او هم ناشي از موقعيت مندي اوست پس افراد با توجه به موقعيت خود از واژگان عشق و محبت و دوستي شناخت پيدا مي كنند. با توجه به اينكه در نگاه پسا مدرن ما يك حقيقت از پيش تعیين شده نداريم و حقيقت ساخته اراده انسان است ؛ هر فردي با توجه به شرايط زماني و مكاني نيز ممكن است برداشت هاي خاصي از اين واژگان داشته باشد و در پايان بايد گفت در نگاه فرا تجدد معني و مفهوم جايگاهي ندارد و آنچه مهم است اين است كه تلاش كنيم تا هويت اين واژگان را در يابيم. در نوشته هاي بعدي به بررسي هويت اين واژگان در گفتمان ايراني خواهيم پرداخت. ادامه دارد |+| نوشته شده توسط شب عاشقان در سه شنبه سی ام خرداد 1385 ساعت 12:45
از همان روزی که دست حضرت قابیل گشت آلوده به خون حضرت هابیل از همان روزی که فرزندان «آدم» زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید آدمیت مرد ! گرچه «آدم» زنده بود از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند آدمیت مرده بود بعد دنیا هی پر ازآدم شد و این آسیاب گشت و گشت قرن ها از مرگ «آدم» هم گذشت ای دریغ آدمیت بر نگشت ! قرن ما روزگار مرگ انسانیت است سینه دنیا ز خوبی ها تهی است صحبت از آزادگی ٬ پاکی ٬ مروت ٬ ابلهی است ! صحبت از موسی و عیسی و محمد نابجاست قرن «موسی چومبه» هاست ! روزگار مرگ انسانیت است من که از پژمردن یک شاخه گل از نگاه ساکت یک کودک بیمار از فغان یک قناری در قفس از غم یک مرد در زنجیر - حتی قاتلی بر دار - اشک در چشمان بغضم در گلوست وندر این ایام ٬ زهرم در پیاله ٬ اشک و خونم در سبوست مرگ او را از کجا باور کنم؟ صحبت از پژمردن یک برگ نیست وای ! جنگل را بیابان می کنند دست خون آلودرا در پیش چشم خلق پنهان می کنند ! هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا آنچه این نامردمان با جان انسان می کنند ! صحبت از پژمردن یک برگ نیست فرض کن : مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست فرض کن : یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست فرض کن : جنگل بیابان بود از روز نخست ! در کویری سوت و کور در میان مردمی با این نصیبت ها صبور صحبت از مرگ محبت ٬ مرگ عشق گفتگو از مرگ انسانیت است فریدون مشیری
|+| نوشته شده توسط شب عاشقان در چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385 ساعت 22:49
شب است و تاریکی همه جا را در بر گرفته و سکوت سنگینی حکمفرما دیگر نمی بینم دیگر غزل هایم وزنی ندارد و شعرهای سپیدم سیاه شده است همه چیزبرایم مبهم است سزاوار نبودن شده ام مستحق محو شدن به من می گویند دیوانه ایی !!! مجنونی آخر چه کرده ام ؟ چه خواسته ام ؟ و چرا سزوار نبودن شده ام ؟ من فقط بیمارم بیمارِ هجر تو و دوایی جزء وصالت برایم نیست |+| نوشته شده توسط شب عاشقان در پنجشنبه هجدهم خرداد 1385 ساعت 23:34
می روی و چه آسان با نوشته هایت این دل را می شکنی و چه تلخ می روی چه سهمگین است لحظه های بی تو بودن و چه جانسوز است فراق تو ای گل سوسن ای گل یاس باز آی تا بگویم از حسرت لحظه های فراقت از درد هایم از شب های درازی که با خود این جملات را زمزمه می کردم : تو کجایی که بیایی و دلم شاد کنی تو کجایی که سکوت من و تنهایی خود باز کنی |+| نوشته شده توسط شب عاشقان در سه شنبه شانزدهم خرداد 1385 ساعت 0:54
عشق از نظر تا عمل ......
عشق از نظر تا عمل ...... برخی معتقد هستند عرفان همه جنبه عملی دارد و هم جنبه نظری و در این میان من نیز معتقد هستم عشق نیز مانند عرفان هم نیاز به فهم نظری دارد و هم نیاز به درک عملی و این بدان معنی است که محبت و عشق ورزیدن به دیگران نیازمند آموختن است و در عین حال نیازمند فهم عینی و در این باب حافظ معتقد است : اول ز تخت و فوق وجودم خبر نبود در مکتب غم تو چنین نکته دان شدم در فهم نظری فرهنگ و سنت های هر ملت نقش بسزایی ایفا می کند و گفتمان غالب در هر دوره این فهم را شکل می دهد اما در عین حال رجوع به متون ادبی ابتدایی ترین راه فهم نظری عشق است و با توجه به غنی بودن متون ادبی در این زمینه راه بسی آسان میگردد اما مهم تر از همه درک این متون و اشعار آن هم به روش هرمنیوتیکی است و به زبان ساده تر فهم واژگان عشق و دوستی و محبت درتقابل و ارتباط سایر واژگان که این امر می تواند ما را در درک نظری مفهوم عشق در هر دوران و به خصوص در متون ادبی گذشته یاری کندش متاسفانه تا به حال با این روش که بیشتر روشی گفتمانی و پسا مدرن است متون ادبی مورد برسی قرار نگرفته است و امروز فهم ما از واژگان عشق و محبت و دوستی فهمی است که با شرایط بیان آن ها در ادوار گذشته تطبیق ندارد همانگونه که در ابتدا نیز گفته شد و تعبیر حافظ نیز نشان داد می توان از راه تجربی و با قرار گرفتن در شرایط خاصی این مفاهیم را درک کرد البته همانگونه که اشاره شد در این روش فهم های گوناگونی از عشق و واژگان مربوطه مطرح میشود و تکثر آرا در طیف وسیعی و با تعابیر گوناکون مطرح می شود عشق و واژگان از این دست از فرهنگ به فرهنگ دیگر و از گفتمانی به گفتمان دیگر متفاوت معنی شده است البته باید توجه داشت این واژگان گاهی در غیرت با دیگر واژه ها نیز تعریف شده است امید وارم بتوانم تحت غالب همین وبلاگ این مباحث را با روش شناسی مبتنی بر نظریات جدید و به خصوص نظریات گفتمانی بحث کنم به امید اعتلای فکر و اندیشه در ایران از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر یادگاری که دراین گنبد دوار بماند
ادامه دارد ..........
|+| نوشته شده توسط شب عاشقان در چهارشنبه دهم خرداد 1385 ساعت 12:57
فرخ آن روز که از این قفس آزاد شوم
از غم دوری دلدار رهم شاد شوم سر نهم بر قدم دوست به خلوتگه عشق لب نهم بر لب شیرین تو فرهاد شوم طی کنم راه خرابات و به پیری برسم از دم پیر خرابات دل آباد شوم یاد روزی که به خلوتگه عشاق روم طرب انگیز و طرب خیز و طرب زاد شوم نه به میخانه مرا راه نه در مسجد جا یار را گو سببی ساز که ارشاد شوم حضرت امام خمینی(ره) |+| نوشته شده توسط شب عاشقان در پنجشنبه چهارم خرداد 1385 ساعت 0:30
اي سايه هاي عشق مهدی سهیلی |+| نوشته شده توسط شب عاشقان در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385 ساعت 16:11
تمام می شود اینک خیال ِ بوسه های لبت و من سپرده به ایام مرگ ندای لبت تو راست می گفتی و راست می گفت تو را که هرچه درد و ملال است از صدای ِ لبت تمام ِآسمان و زمین یک به یک مست اند اگر که بوسه بگیرند از دوای ِ لبت کویرِ خشک دلم را نخواستی دشت چنان که بوسه بچیند ز بوسه های ِ لبت
هادی بشارت |+| نوشته شده توسط شب عاشقان در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385 ساعت 13:54
دريغا كه بار دگر شام شد
سراپاي گيتي سيه فام شد
همه خلق را گاه آرام شد مگر من كه رنج و غمم شد فزون جهان را نباشد خوشي در مزاج بجز مرگ نبود غمم در علاج وليكن در آن گوشه در پاي كاج چكيده است بر خاك سه قطره خون بر گرفته از كتاب سه قطره خون اثر ارزشمند صادق هدايت |+| نوشته شده توسط شب عاشقان در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385 ساعت 12:55
عبادت و عبودیت گاهی وقت ها ما فقط تو فکر عبادت هستیم اما از عبودیت دوریم عبادت با عبودیت معنی پیدا می کنه اما وجه تمایز این دو تا تو یک چیز که اونم عشق به معشوق اگه انسان هر کاری می کنه برای رضای خدا باشه می شه گفت عبادت خدا را به جای آورده اما اگه هر چیزی که خدا امر کرد انسان هم به همون راضی باشه اون وقت عبد خدا شده و عبودیت را هم به جای آورده ما آدم ها اغلب عبادت را تمام و کمال به جای می آوریم اما عبودیت را نه اینجاست که بین ما و ابراهیم و موسی و محمد(ص) تفاوت هست این مردان خدا همراه با عبادت ، عبودیت را هم به جای می آوردن و نه تنها خدا را می پرستیدند بلکه عاشق و بنده خالص الهی بودن این بزرگان به ما یاد دادن که باید راضی بود به رضای خدا و ما هم باید یاد بگریم که رضای معشوق شرط رضایت ماست ما باید یاد بگریم که در برابر سختی ها ، درد ها فقط از اون بخواهیم ما باید یاد بگریم که هر که در این بزم مقرب تر است جام بلا بیشترش می دهند
|+| نوشته شده توسط شب عاشقان در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385 ساعت 22:55
معصومیت از دست رفته
همیشه تو زندگی ام احساس می کردم یک چیزی گم کردم اما هیچ وقت نفهمیدم از هر سوی رفتم از هر کسی پرسیدم اما نیافتم روزها طی میشد شب ها صبح و روزها ، شب دیگر زندگی تکراری شده بود پریشان بودم و نگران خسته بودم تنها امیدم خدا بود اما روزی یافتم گمشده ام را یافتم گمشدة من معصومیت بود من سال ها درپی آن بودم اما هیچگاه نفهمیدم من سال ها معصومیت خود را از دست داده بودم واین بار آن را در وجود یارم یافتم من عاشقِ معصومیت او شده بودم و دیگر گمشده ایی نداشتم
به امید اینکه هر کس معصومیتِ از دست رفته ایی دارد آن را باز یابد |+| نوشته شده توسط شب عاشقان در جمعه یکم اردیبهشت 1385 ساعت 0:34
|+| نوشته شده توسط شب عاشقان در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385 ساعت 13:59
نگاهي كوتاه به زندگي و آثار صادق هدايت صادق هدایت در 28 بهمن سال 1281در تهران متولد شد و در سال 1330 چشم از جهان فرو بست . او در سال 1287 وارد دوره ابتدايي در مدرسه علميه تهران شد و مدتي در دارالفنون درس خواند، ولي به علت ناراحتی چشم مدتی ترک تحصیل کرد. بعد در مدرسه مسیحی تهران تحت نظر کشیشان و مدرسان فرانسوی ادامه تحصیل دادهدایت در سال 1305 یعنی در 25 سالگی جزء محصلین اعزامی با بورسیه دولت، به بلژیک سفر کرد و در ادامه به فرانسه سفر كرد و در آنجا در رشتهي دیگری شروع به تحصیل كرد. وبعد از به ايران مراجعت كرد و پس از آن هم حدود یک سال به هند رفت و در آنجا زبان پهلوی را آموخت و چند متن پهلوی و يك کتاب کوچک پهلوی را هم به فارسی ترجمه کرد. در سال 1316 مجدداً به ایران برگشت و در بانک ملی استخدام شد، اما بعد از مدتی استعفا داد و به استخدام وزارت فرهنگ درآمد. بعد از مدتی در سال 1320، به عنوان مترجم در دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران مشغول به كار شد. تا پایان زمانی که در ایران بود یعنی سال 1329، مشغول به همین کار بود که در اواخر سال 1329 به پاریس رفت و درآنجا در 19 فروردین 1330، با مردم جهان وداع كرد آثاری که از او منتشر شده عبارتند از : 1. انسان و حیوان: کتاب ابتدایی و ضعیفی بود که در همان بیست و سه سالگی آن را چاپ کرد. 2. فوايد گياهخواري: در 1303 در برلین آن را چاپ کرد. 3. نمایشنامه پروین دختر ساسان و نمایشنامه کوچک افسانه آفرینش: كه در سالهاي 1308 و 1309 به صورت دو کتاب مستقل بود. 4. زنده به گور: اولین کتاب داستانی است كه در سال 1309 به چاپ می رسد؛ يعني در بیست و نه سالگی صادق هدايت. 5. سه قطره خون: در سال 1311. 6. سایه روشن: مجموعه داستان در سال 1312. 7. نیرنگستان: مجموعه ای از آداب و رسوم خرافی مردم (به تعبير خود او) در سال 1312. 8. نمایشنامه مازيار: در سال 1312. 9. علویه خانم: مجموعه داستان در سال 1312. 10. ترانه های خیام: كه همان دیوان خیام است با یک مقدمه ای که هدایت نوشته در سال 1313. 11. مستطاب وقوق سهاب: مجموعه طنز روزنامه ای در سال 1313. 12. سگ ولگرد: مجموعه داستان در سال 1321. 13. ولنگاری: مجموعه طنز در سال 1323. 14. حاجی آباد: داستان بلند در سال 1324. 15. توپ مرواری: در سال 1327. 16. بوف کور: در سال 1315 در هند. |+| نوشته شده توسط شب عاشقان در سه شنبه پانزدهم فروردین 1385 ساعت 12:43
|+| نوشته شده توسط شب عاشقان در سه شنبه پانزدهم فروردین 1385 ساعت 10:3
|+| نوشته شده توسط شب عاشقان در سه شنبه هشتم فروردین 1385 ساعت 2:9
|